در مغاک کابوس ایران



در مغاک کابوس ایران

نمی‌دانم

ایران در کابوس است

یا کابوس

راویِ ایران است.


چهل و هفت سال سرکوبیِ سهمگین به نام الله بس نبود؟

انبوهِ خون‌های ریخته بس نبود؟


بایستی آتشِ جهانگیر

بر جان‌هایمان افروخته می‌شد

تا زبانه‌های بی‌کرانش

از کران تا کرانِ جان‌های ما را

از دور و نزدیک

تا ژرفنایش بسوزاند


و زبان‌هایمان را

تا حتی گلولهٔ بغضِ آتش‌گونِ گلویت را

نتوانی فریاد کنی


تا نتوانی بپرسی

چرا و چرا و چرا؟


چرا ایران به این روز افتاده است؟

چرا همه با هم دشمن شده‌ایم؟

چرا جنگ‌آور بر سر ما بمب می‌ریزد

و ما نیز بر سرِ یکدیگر؟


و آنگاه مغزت را چنان بسوزاند

که دیگر نتوانی

هیچ تصویری از آینده بسازی


تا در همهٔ تار و پودت بلرزی

اگر که بخوانی:

«دوباره می‌سازمت!»


آری، دوباره روزی

سبزه‌ای بر سرزمینِ سوخته خواهد رویید

دوباره شکوفه جوانه خواهد زد


کشتزارها و باغ‌ها

دوباره گسترده خواهند شد

و شهرها با ساختمان‌های نو و رنگین


میهن دوباره ساخته خواهد شد

بر فرازِ آرزوهای سوخته


آن که در آتش سوخت

با گلولهٔ مزدوری به نام دین

کشته شد


زیر بمباران داروغه‌های آزادی

تکه‌تکه شد


و در زیر خاک

به مغاکِ آرزوهایش فرو رفت


تا شاید در کابوس ایران

برای ابد بماند


یا شاید روزی

لاله‌ای سرخ

از دل خاکسترها

به رنگ خون

دمید


و ایران

از دل همین کابوس

بیدار شد...


نمی‌دانم،

نمی‌دانم.


حمید اکبری © 2026

Hamid Akbari © 2026 

Comments

Popular posts from this blog

در باره ی اهدای جایزه صلح نوبل به ماریا کورینا ماچادو

آتش بس، همین الان: یادداشت شماره 3، 16 ژوئن 2025، 26 خرداد 1404، حمید اکبری

در جستجوی دکتر حسن اقبالی